تبليغاتX
پیش از دمیدن خورشید - برداشت 7

 

 از نیمه ی شب، گذشته ،

و ستاره ها می درخشند ،

و آسمان پیر، درست به چشمانم خیره شده ،

و متعجب می گوید :                   ... چرا در خواب نیستی ؟

نفس عمیقی می کشم و آرام و بی حوصله می گویم :

.   ..                                 روز بر چشمانم سنگینی می کند .    .. روز !

 

+   86/07/03ساعت 2:46  محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چشمانم پاک است و
در دهانم هیچ تهوعی نیست !
ببین :
چه رقاص وار قدم بر میدارم .
کودک گشته ام،
بیدار شده ام،
... اینک مرا با خفتگان چه کار ؟!




توضیح: تنها ، مطالب بدون عنوان
متعلق به نویسنده ی وبلاگ میباشد!

نوشته های پیشین
87/01/01 - 87/01/31
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
پیوندها
آن روی دیوار دل
1001 شب
خیال تو
رویاهای زندگی
شاپرک ناز من
داستان کوتاه - شعر
تنهاتر از خورشيد
خنده ي تلخ
صبح روز بعد
دولفي
تنهاترين تنها
آن روز که ديوانه شدم..
خزان دخت
حرف هايي براي نگفتن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان