|
هر پاییز که می آید ؛ همراه باد ، زوزه می کشد و مست می شود ، و همچون رقاصه ای عریان اندام رویایی اش را ، به حراج چشم های ناپاک خزان می گذارد ! .. بی حیا ، با باران می آمیزد و ... آبستن می شود !! |
|
+
86/09/07ساعت 1:40 محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چشمانم پاک است و
در دهانم هیچ تهوعی نیست ! ببین : چه رقاص وار قدم بر میدارم . کودک گشته ام، بیدار شده ام، ... اینک مرا با خفتگان چه کار ؟! توضیح: تنها ، مطالب بدون عنوان متعلق به نویسنده ی وبلاگ میباشد! |
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 |
| پیوندها |
|
آن روی دیوار دل 1001 شب خیال تو رویاهای زندگی شاپرک ناز من داستان کوتاه - شعر تنهاتر از خورشيد خنده ي تلخ صبح روز بعد دولفي تنهاترين تنها آن روز که ديوانه شدم.. خزان دخت حرف هايي براي نگفتن |
|
RSS
|