تبليغاتX
پیش از دمیدن خورشید - کادو 4

 

چشمانم را

 از پس پیچ کوچه ، پیش می آورم :

...

آن سوی دیوار ایستاده ای ،

محو جسم نابودگرش .

و

آرام لبهایت را که

زمانی به من هدیه داده بودی ،

به گلویش می فشاری !

..

چه رسم غریبی دارد زمانه !

آدم دیگر اختیار اموالش را هم ندارد !!!

 

+   86/08/28ساعت 22:29  محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چشمانم پاک است و
در دهانم هیچ تهوعی نیست !
ببین :
چه رقاص وار قدم بر میدارم .
کودک گشته ام،
بیدار شده ام،
... اینک مرا با خفتگان چه کار ؟!




توضیح: تنها ، مطالب بدون عنوان
متعلق به نویسنده ی وبلاگ میباشد!

نوشته های پیشین
87/01/01 - 87/01/31
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
پیوندها
آن روی دیوار دل
1001 شب
خیال تو
رویاهای زندگی
شاپرک ناز من
داستان کوتاه - شعر
تنهاتر از خورشيد
خنده ي تلخ
صبح روز بعد
دولفي
تنهاترين تنها
آن روز که ديوانه شدم..
خزان دخت
حرف هايي براي نگفتن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان