|
چشمانم را از پس پیچ کوچه ، پیش می آورم : ... آن سوی دیوار ایستاده ای ، محو جسم نابودگرش . و آرام لبهایت را که زمانی به من هدیه داده بودی ، به گلویش می فشاری ! .. چه رسم غریبی دارد زمانه ! آدم دیگر اختیار اموالش را هم ندارد !!! |
|
+
86/08/28ساعت 22:29 محسن |
|
|
انگار این همه آدم که نگاهم می کنند ، مترسکهای عالم عجیب این پروردگار عظیم اند ! همانطور خشک و بی احساس گاه گاهی تکان می خورند ، از ضربه های نوک کلاغانی سمج ! و من این میان ..، کودکی هستم که به اینها می نگرم گیج...و...مات ، که چرا دنیای مرا نمی فهمید ای مترسک ها ..؟! |
|
+
86/08/19ساعت 21:56 محسن |
|
|
من از جهان بی تفاوتیه... فکرها .. ، حرف ها .. ، و صداها .. ، .. می آیم . و این جهان به لانه ی ماران مانند است ! .. .. و این جهان، پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که... همچنان که تو را می بوسند ، در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ! |
|
+
86/08/07ساعت 20:25 محسن |
|
|
با نگاه آرامت ، نا مهربانی هایم را می بینی و همچنان مهربانی می کنی ! لبخند تو برایم شرمندگی مکرر به بار می آورد ، و سکوتی آشنا ... که آبستن پرسش بی جواب من است : ... چطور می توانی اینقدر وسیع باشی ؟ |
|
+
86/08/02ساعت 0:27 محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چشمانم پاک است و
در دهانم هیچ تهوعی نیست ! ببین : چه رقاص وار قدم بر میدارم . کودک گشته ام، بیدار شده ام، ... اینک مرا با خفتگان چه کار ؟! توضیح: تنها ، مطالب بدون عنوان متعلق به نویسنده ی وبلاگ میباشد! |
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 |
| پیوندها |
|
آن روی دیوار دل 1001 شب خیال تو رویاهای زندگی شاپرک ناز من داستان کوتاه - شعر تنهاتر از خورشيد خنده ي تلخ صبح روز بعد دولفي تنهاترين تنها آن روز که ديوانه شدم.. خزان دخت حرف هايي براي نگفتن |
|
RSS
|