|
گیج می شوم ، ومات! گاهی البته ، ... نه همیشه! تو که نباشی گیج می شوم وخدا که نباشد، ماتم! نه همیشه، که گاهی البته! ... اما تو که باشی گیج و مات میشوم ، و تو خدایم می شوی . نه گاهی! همیشه .. البته!! |
|
+
87/01/27ساعت 15:33 محسن |
|
|
هر پاییز که می آید ؛ همراه باد ، زوزه می کشد و مست می شود ، و همچون رقاصه ای عریان اندام رویایی اش را ، به حراج چشم های ناپاک خزان می گذارد ! .. بی حیا ، با باران می آمیزد و ... آبستن می شود !! |
|
+
86/09/07ساعت 1:40 محسن |
|
|
چشمانم را از پس پیچ کوچه ، پیش می آورم : ... آن سوی دیوار ایستاده ای ، محو جسم نابودگرش . و آرام لبهایت را که زمانی به من هدیه داده بودی ، به گلویش می فشاری ! .. چه رسم غریبی دارد زمانه ! آدم دیگر اختیار اموالش را هم ندارد !!! |
|
+
86/08/28ساعت 22:29 محسن |
|
|
انگار این همه آدم که نگاهم می کنند ، مترسکهای عالم عجیب این پروردگار عظیم اند ! همانطور خشک و بی احساس گاه گاهی تکان می خورند ، از ضربه های نوک کلاغانی سمج ! و من این میان ..، کودکی هستم که به اینها می نگرم گیج...و...مات ، که چرا دنیای مرا نمی فهمید ای مترسک ها ..؟! |
|
+
86/08/19ساعت 21:56 محسن |
|
|
من از جهان بی تفاوتیه... فکرها .. ، حرف ها .. ، و صداها .. ، .. می آیم . و این جهان به لانه ی ماران مانند است ! .. .. و این جهان، پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که... همچنان که تو را می بوسند ، در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ! |
|
+
86/08/07ساعت 20:25 محسن |
|
|
با نگاه آرامت ، نا مهربانی هایم را می بینی و همچنان مهربانی می کنی ! لبخند تو برایم شرمندگی مکرر به بار می آورد ، و سکوتی آشنا ... که آبستن پرسش بی جواب من است : ... چطور می توانی اینقدر وسیع باشی ؟ |
|
+
86/08/02ساعت 0:27 محسن |
|
|
هر شب در رویاهایم، یواشکی به اتاقم می آید ! کمی حرف می زنیم و بعد سرش را روی سینه ام میگذارد و هر دو به خواب میرویم . ... درست پیش از سپیده دم از خواب برمی خیزم ، اما او را نمی بینم ! ... نگاهم را نیمه باز به اطراف می چرخانم ، تنها.. تنها.. چند تار موی خرمایی ! |
|
+
86/07/26ساعت 1:39 محسن |
|
|
ساعتی پیش ، ... جرعه ای از جام وجودش را به من تعارف کرد ! و من با همان یک جرعه مست شدم . تنها.. با همان یک جرعه ! مثل شراب کهنه : ... شیرین شیرین تلخ بود . اما ، عجب مستی ای داشت شراب اش ! |
|
+
86/07/22ساعت 3:58 محسن |
|
|
پنجه در پنجه ی باد ایستاده ام، باد می وزد و در من می پیچد . با خود می گویم : بگذار تقلا کند، تاب و توان ام بیش از اینهاست . اما ، . .. اما از خواب که می پرم : درختی را می بینم ، ... زانو زده ، در برابر باد ! |
|
+
86/07/19ساعت 1:8 محسن |
|
|
با نگاه عجیب ات به من خیره می شوی ! من می پرسم : ... چیزی شده ؟ پاسخ می دهی : نه ، .. فقط ... حرف ات را تمام نگفته ای ، که به آسمان اشاره می کنم : ببین ، ... پرنده ! و تا به خود بیایی ، ... بوسیده ام زیر گلویت را ! |
|
+
86/07/16ساعت 2:24 محسن |
|
|
تو بهار را دوست داری، و من پاییز را . اگر تو چند گام به جلو بیایی، و من چتد گام به عقب بنشینم، در تابستانی گرم و بلند به هم خواهیم رسید ! |
|
+
86/07/16ساعت 0:41 محسن |
|
|
زندگی یعنی : دیدن دنیا در یک دانه ی شن . و بهشت ، در یک گل وحشی ! تسخیر بی نهایت ، در کف دستان تو ... و جاودانگی ، تنها در ساعتی ! |
|
+
86/07/09ساعت 0:26 محسن |
|
|
هیچ عشقی در صلح نیست . کسی که در جستجوی آرامش است ، از دست رفته است ! عشق وقتی آرام می گیرد ، که ما به مرگ نزدیک باشیم !
|
|
+
86/07/08ساعت 2:12 محسن |
|
|
کلام از نگاه تو شکل می بندد ، و نگاه از صدای تو ایمن می شود . چه مومنانه ، .. نام مرا آواز می کنی !؟ . .. و با این همه ... با این همه ، چه بالا چه بلند پرواز می کنی !؟ |
|
+
86/07/08ساعت 2:4 محسن |
|
|
همین که هستی کافیست. دور از من، بدون من، ... چه فرقي ميكند ! گل كه مي خري خوب است. براي من نيست ؟ نباشد، همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك مي شود ، كافيست ! |
|
+
86/07/06ساعت 2:9 محسن |
|
|
از نیمه ی شب، گذشته ، و ستاره ها می درخشند ، و آسمان پیر، درست به چشمانم خیره شده ، و متعجب می گوید : ... چرا در خواب نیستی ؟ نفس عمیقی می کشم و آرام و بی حوصله می گویم : . .. روز بر چشمانم سنگینی می کند . .. روز ! |
|
+
86/07/03ساعت 2:46 محسن |
|
|
تلفن را بر می دارد ، ولی به هیچ کس زنگ نمی زند ... گهگاه خواب عشق اش را می بیند : " عشق ما واقعا نمی تواند تمام شود" " ما تازه شروع کرده ایم ..." اما می داند باید سعی کند که ، صبر داشته باشد . جایی کسی برایش می گرید ، صبر داشته باشد . روزی لبخندی فرا می خواندش ، صبر داشته باشد . کسی برای رسیدن به او تلاش می کند . یک جوری، یک وقت، یک جایی .. صبر داشته باش ! |
|
+
86/07/03ساعت 2:24 محسن |
|
|
چه لازم است بگویم ، که چه مایه می خواهم ات ؟! چشمان ات ستاره است و .. دل ات اشک . ... به راستی : چه لازم بود بگویم ، که چه مایه می خواستم اش ؟ !
|
|
+
86/07/02ساعت 1:13 محسن |
|
|
در راه زندگی، با این همه تلاش و تمنا و تشنگی، با این که ناله می کشم از دل که: ... آب ... آب ! دیگر حتی فریب هم به سرابم نمی برد !
. .. پر کن پیاله را ... !
|
|
+
86/07/01ساعت 11:45 محسن |
|
|
جهان خفته است . صدای زوزه می آید و ماه هم می تابد . ساعت در راه است! .. پس همان به که بمیرم، ... که بمیرم وبا شما نگویم که دل نیمه شبی ام به چه می اندیشد ؟ باد، ملایم می وزد، واین یعنی: ساعت فرا رسیده ! . . . چند ثانیه سکوت . . و ... کار تمام شد . هم اکنون من مرده ام ! این تارتنک عجول را ببین ! .. چه می خواهی از من !؟؟ |
|
+
86/07/01ساعت 1:9 محسن |
|
|
آنگاه که تو در پیرامون ام باشی، تنها چیزی که با تمام وجودم میخواهم، پرواز است: .. پریدن در تو . پریدن در تو: ... پیش از دمیدن خورشید ! |
|
+
86/06/31ساعت 23:16 محسن |
|
|
نزدیک تومی آیم، بوی بیابان میشنوم! به تو میرسم، تنها میشوم! کنار تو تنهاتر شده ام! از اوج تا اوج تو، من گسترده ام . از من تا من، تو گسترده ای . با تو برخوردم، به راز پرستش پی بردم : ... پیوستم! از تو به راه افتادم: ... به جلوه ی رنج رسیدم! و با این همه ای شفاف ، و با این همه ای شگرف: مرا راهی از تو به در نیست! زمین باران را صدا میزند .... ... من تو را ! |
|
+
86/06/29ساعت 15:14 محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
چشمانم پاک است و
در دهانم هیچ تهوعی نیست ! ببین : چه رقاص وار قدم بر میدارم . کودک گشته ام، بیدار شده ام، ... اینک مرا با خفتگان چه کار ؟! توضیح: تنها ، مطالب بدون عنوان متعلق به نویسنده ی وبلاگ میباشد! |
| نوشته های پیشین |
|
87/01/01 - 87/01/31 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 |
| پیوندها |
|
آن روی دیوار دل 1001 شب خیال تو رویاهای زندگی شاپرک ناز من داستان کوتاه - شعر تنهاتر از خورشيد خنده ي تلخ صبح روز بعد دولفي تنهاترين تنها آن روز که ديوانه شدم.. خزان دخت حرف هايي براي نگفتن |
|
RSS
|